بر بلندای دستان تو جایی را نمی شناسم
نمی توانم که ، بشناسم
همه ی وجودم یکباره تمنای حضورت را ؛
نزدیک تر از رگهای گردنم می خواهد .
چقدر بی تابانه می خواهمت مادر ؛
تمام کودکیم ، تمام نوجوانی و جوانیم و
تمام اکنونم ، هنوز هم قلب و دستان خدائیت را می لرزاند .
می دانم !
می دانم عزیز تر از جان ؛
هنوز هم دلبسته ی کودک نافرمانت هستی .
چشمانت هنوز هم خیره به نگرانی های مادرانه می ماند .
زود است زود ، برای دانستن آنچه به نام تو ست ؛
هنوز شاگرد کلاس های کودکی و ندانستنم
نگاه مهربانت همیشه به نگاه من گره خورده و
هر آخم ، آه از نهادت می کشد مادر
وای مادرم ، عزیزم، مهربانم ،
جانانم ، چه بی تابانه میخواهمت ؛
میخواهمت مادر ، از جان دوست تر میدارمت
عاشقانه می خواهمت مادر

