شاید از تو ، لحظه ها را رج زدن تکرا نیست
از حضور تا عاشقانه پر زدن انکار نیست
موج بودن ماجرای عبرت است
ساحلی ،آسایشی ،آسودن است
از ترانه گفتنم :
تاراج ها
از شروع و بودنم :
آراز ها
مست در مستی جوانه میزند
هستی از هستی کرانه میزند
به پیش روی من
تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ حاصل آسودگی ها
در افق پیداست
در این ساحل که من افتاد ه ام خاموش
غمم دریا ، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من میکند نجوا :
. که هر کس دل به دریا زد، رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد، رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین بر کنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
کوچکترو با کنتراست شدید
تو این دنیای خط خطی همه چی هست فروشگاه ، سینما ، خونه ، کارخونه ، رستوران و ...
تو فروشگاه دنیای خط خطی محبت میفروشنو دل آدمای ساده دلو ارزون میخرن
تو سینماش فیلم عشق و میزارن و عاجزانه شعور قلب آدما رو به بازی میگیرن
تو خونه هاش پر از خط های سفیده که وقتی بهشون نگاه میکنی انگار آماده ی پرتاب نیزه هاشونن
توی کارخونه های دنیای خط خطی آدما بازیچه ی احساسن و محصولشون سکوته
توی رستوراناش فقط یک نوع غذا صرف میکنن و با اینکه هر روز میخوریش باز مزه ی خوبی داره و برات تکراری نمیشه
...
...
...
توی دنیای خط خطی آدما فراموش شده ی گذر زمانن
اینجا سرفصل ، تکرار خاطره هاست
بازی با واژه های هستی و بهم ریختن کلمات
اینجا موسیقی هارمونی عجیبی داره
آخه با همه ی بی نظمیش و جابجایی گامها و رعایت نکردن فاصله ها ریتم قشنگی داره
شایدم من بی سلیقه ام
اینجا قدمها رو روی پای آب میزارن و کمتر میرن سفر
اینجا اعداد مقدستر از حروفن و رنگها جایی ندارن
اینجا شلوغ ترین دنیای آدمیه اما بدون هرج و مرج
تو خیابونش یه تابلو زدن و روش نوشتن
شدن با حرکت است نه با ایستادن
توی این دنیای خط خطی یه نویسنده هست که با همه نویسنده ها فرق میکنه
این نویسنده نه قافیه میدونه نه ردیف نه غزل میدونه نه مثنوی نه مکان میدونه نه زمان ،هیچی نمی دونه
فقط برای اینکه دقایقی خودش باشه پا به دنیای خط خطی میزاره و با واژ ها بازی میکنه