هرروز شب
وقت آواز شبگرد محله های خواب
در زمانی که معلق شده در تاراج است
خنده ها میگریند !
این شکفته پر ناز
من نه پیدایمو نه پنهانی !
شاید اینجا شوکران نوشیدن جرم باشد
کس نمی داند
خوشه چینی ، آیا جرم سنگین من است
دل من بیمار است !
تیمار کنید دل بیمار مرا
که شکسته عهد و پیمان مرا
هر روز شب
عهد من با دل بیمارم بود
خوشه چینی نکنم
آخر این کار من است
نان میخورد این دل به بهای خوشه چیدنهای من
شاید اکنون سیر است
نیک میدانم که برای چیدن آمالها
دیگر اکنون دیر است
منتظرم !
تا بخواند دل بیمار ، مرا
بهر خوشه چینی واژه های تردید
شاید این تقصیر است
که دلم عذر مرا میخواهد
یادم آمد
آری
وقت چیدنه خوشه های گل ناز دلم آرام نداشت
به چه می اندیشید
آن زمان مست چیدن بودم.
شایدم تقدیر است
که من اکنون خورده ها میگیرم
تو بگو ...
به چه می اندیشد ؟
پیدا و پندار مرا
آرامشی آرامشی
آری تو پیک خواهشی
بارانی و باران ستیز
پیدای من پیدای من
پروای بی پروای من
پنهانی ار رسوای من
پروازی و پرزاد من
آرامشی آرامشی
آکنده از آسایشی
آرام آرام تنم
آرایش این پیرهنم
آزادمو آزادگی
در این سکوت سادگی
ساده ترین ساده ترین ...
و در آتشی از تند باد رویاها بارانیم کردی
میدانم سایه ها به سوگم خواهند نشست
و ابر نادانیم در سینه ی تو محو خواهد شد
میدانم معرفتی از تو به ارث نبردم و جز خاکستری از من باقی نمی ماند
بی تو از تو شدن را
و باتو از تو بودن را
در احساسی از نرمترین واژه هستی
نمی توان سرود !
شاید با رویایی از تو در دریایی خروشان از خودم
همچون موج یک نسیم به فراموشی سپردمت .
و شاید به باوری تازه از تو به تو رسیدم !
معنایی دوباره از بودن ونبودن
از شکفتن در ناشکفته ها
فردایی بسوی نور و امروزی سبز بودن
می گویم از ناگفته هایی که گفته ام
کلامی از سخاوت عشق
و غروری از عداوت دل شکسته ام
بر من خورده مگیر
نیک میدانم شوره زاری که در سر می پرورانمره به ناکجا آباد دارد
ریگها در بادیه ی دل زخمی راهم کرده
چشم بسته ام و روبه تو می آیم
چشمهایی که از شرم دیدن رویت تاریکی را سیر میکند
آری ای غریبه ی آشنا تو غریبی ، اما باز و باز می گویم من غریبتر از غریبی نام تو به تو می اندیشم
قدر می دانم تو را به قدر هایی از شب قدر
اما نمی شناسمت جز به رویایی در خواب
که تو را در گوشه گوشه ی دلم زمزمه می کند
به آب حیات قسم غربت تو قداست مرا می شکند
و قدمت تاریخ سخره می گیرد بر آدمیان
آدمانی که به غربتت افزودند .
عیبها را دم به دم ، دم میزنم
در نهان و پوچیم آرامشی است
کز برای تو پیام خواهشی است
دستها
آلوده ی این خامی است
رنگها
پژواک نا آرامی است
در سکوت خنده های بی کلام
رازها بنهفته
میبینی نهان