تبليغاتX
دنيای خط خطی
امروز به دل اندیشه ی خود پر پرواز دادم ،

تا سراپرده ی پنهان وجودم به تو آرامش من !

کاش می شد می تپید این دل، دل ... ،

دل من در کنار جوی ویرانی خود دندان می ساید .

پس چرا خاموشی !

باز آرام تنم گمشده ی تاریکی است .

سر به سودا زده ی کوچه ی باریکی است .

باریکتر از مهر و ماه دل خود !

آری گمشده است

در خودش !

می شکند ،می شکند ، می شکند ! 

پا به پای شیشه ها دل من

باز هم می شکند .

پس چرا خاموشی !

دوستت دارم ،

واژه ی تلخ اقاقی ها شده ؟

پس چرا خاموشی !

دیریست که با چشمان من عهد و پیمان بستی !

دیگر اکنون دیرست .

آری

صبر هم طاقت من بشکسته .

پس چرا خاموشی !

... من عاشقت شدم .

باز هم خاموشی ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 19:13  توسط عسل   | 

هزار مثنوي بار گفتم دوست دارم،

تو را با هر بهانه اي به ديدار دلم بردم .

چشمان من سخن گفتن را از چشمان تو آموختند ،

چرا حاشا ميكني !

با چشمانم حرف ميزنم .

مرا در كلامم بيابيد .

در بي قراريهاي خواستن تو ،

در سكوت بي آهنگ قلبم و شروع انتظار ،

گامهايي كه بر زمين ميكوبد .

و چشماني كه به دوردست تو خيره اند .

باز حاشا ميكني !

 شايد چشمانم آئين عشق ورزي را نابلدند .

 سوگند به تو و فقط تو

چشمانم آذين عشق ورزي را با چشمان تو معامله كرده اند ،

و به قمار دل تو زكف باخته اند .

باز كه حاشا ميكني !

به خداي خاطره ها

من نابلد ديار فراموشيم ،

شايد اكنون از من فاصله ها تكرار است .

اما باور كن بي تو

رقص باران حلاوت چشمانم را آرام آرام ...

و تو حاشا ميكني !

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 0:26  توسط عسل   | 

(هنگامي كه عشق به شما اشارتي كرد ، از پي اش برويد ،هرچند راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامي كه بالهايش شما را در بر ميگيرد ، تسليمش شويد .

گرچه ممكن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان كند.

وقتي با شماسخن ميگويد باورش كنيد ، گرچه ممكن است صدايش روياهاتان را پراكنده سازد ، همانگونه كه باد شمال باغ را بي بر ميكند .

زيرا عشق همانگونه كه تاج بر سرتان ميگذارد ،به صليبتان ميكشد.

همانگونه كه شما را ميپروراند ،شاخ و برگتان را هرس ميكند.

همانگونه كه از قامتتان بالا ميرود و نازك ترين شاخه هاتان را كه در آفتاب مي لرزاند نوازش ميكند،

به زمين فرو ميرود و ريشه هاتان را كه به خاك چسبيده اند مي لرزاند .

عشق ، شما را همچون بافه هاي گندم براي خود دسته ميكند .

مي كوبدتان تا برهنه تان كند،

سپس غربالتان ميكند تا از كاه جداتان كند،

آسيابتان ميكند تا سپيد شويد .

ورزتان ميدهد تا نرم شويد .

آنگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد تا براي ضيافت مقدس خداوند ،ناني مقدس شويد .

.

.

.

.

.

اي عشق كه دستان خدائيت بر خواهش هاي من لگام زده ،و گرسنگي وتشنگيم راتا وقار و افتخار بالا برده ،مگذار توان و استقامتم از ناني تناول كند يا از شرابي بنوشد كه خويشتن ناتوانم را وسوسه مي كند بگذار گرسنه گرسنه بمانم، بگذار از تشنگي بسوزم ،بگذار بميرم و هلاك شوم ،

پيش از آن كه دستي بر آورم و از پياله اي بنوشم كه تو آن را پر نكرده اي ، يا از ظرفي بخورم كه تو آن را متبرك نساخته اي.     جبران خليل جبران )

 

حالا ديگه اعتمادي به عشق هم نيست

ديگه نميخوام عاشق باشم و عشق بورزم

به خدا ديگه . . . !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 21:25  توسط عسل   | 

ای مشکل من یه خدای بزرگ دارم                   

 

 

استادم ،

در آن هنگام که همه ی تارهای زندگی ام آماده باشد ،

آنگاه به هر زخمه ی تو آهنگ عشق بر خواهد خاست .

رنج برده ام ، نومید شده ام،

و مرگ را شناخته ام .

و خوشبختم که در این جهان بزرگ هستم .

 

تاگور

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 16:56  توسط عسل   |