تا سراپرده ی پنهان وجودم به تو آرامش من !
کاش می شد می تپید این دل، دل ... ،
دل من در کنار جوی ویرانی خود دندان می ساید .
پس چرا خاموشی !
باز آرام تنم گمشده ی تاریکی است .
سر به سودا زده ی کوچه ی باریکی است .
باریکتر از مهر و ماه دل خود !
آری گمشده است
در خودش !
می شکند ،می شکند ، می شکند !
پا به پای شیشه ها دل من
باز هم می شکند .
پس چرا خاموشی !
دوستت دارم ،
واژه ی تلخ اقاقی ها شده ؟
پس چرا خاموشی !
دیریست که با چشمان من عهد و پیمان بستی !
دیگر اکنون دیرست .
آری
صبر هم طاقت من بشکسته .
پس چرا خاموشی !
... من عاشقت شدم .
باز هم خاموشی ؟
تو را با هر بهانه اي به ديدار دلم بردم .
چشمان من سخن گفتن را از چشمان تو آموختند ،
چرا حاشا ميكني !
با چشمانم حرف ميزنم .
مرا در كلامم بيابيد .
در بي قراريهاي خواستن تو ،
در سكوت بي آهنگ قلبم و شروع انتظار ،
گامهايي كه بر زمين ميكوبد .
و چشماني كه به دوردست تو خيره اند .
باز حاشا ميكني !
شايد چشمانم آئين عشق ورزي را نابلدند .
سوگند به تو و فقط تو
چشمانم آذين عشق ورزي را با چشمان تو معامله كرده اند ،
و به قمار دل تو زكف باخته اند .
باز كه حاشا ميكني !
به خداي خاطره ها
من نابلد ديار فراموشيم ،
شايد اكنون از من فاصله ها تكرار است .
اما باور كن بي تو
رقص باران حلاوت چشمانم را آرام آرام ...
و تو حاشا ميكني !
(هنگامي كه عشق به شما اشارتي كرد ، از پي اش برويد ،هرچند راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامي كه بالهايش شما را در بر ميگيرد ، تسليمش شويد .
گرچه ممكن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان كند.
وقتي با شماسخن ميگويد باورش كنيد ، گرچه ممكن است صدايش روياهاتان را پراكنده سازد ، همانگونه كه باد شمال باغ را بي بر ميكند .
زيرا عشق همانگونه كه تاج بر سرتان ميگذارد ،به صليبتان ميكشد.
همانگونه كه شما را ميپروراند ،شاخ و برگتان را هرس ميكند.
همانگونه كه از قامتتان بالا ميرود و نازك ترين شاخه هاتان را كه در آفتاب مي لرزاند نوازش ميكند،
به زمين فرو ميرود و ريشه هاتان را كه به خاك چسبيده اند مي لرزاند .
عشق ، شما را همچون بافه هاي گندم براي خود دسته ميكند .
مي كوبدتان تا برهنه تان كند،
سپس غربالتان ميكند تا از كاه جداتان كند،
آسيابتان ميكند تا سپيد شويد .
ورزتان ميدهد تا نرم شويد .
آنگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد تا براي ضيافت مقدس خداوند ،ناني مقدس شويد .
.
.
.
.
.
اي عشق كه دستان خدائيت بر خواهش هاي من لگام زده ،و گرسنگي وتشنگيم راتا وقار و افتخار بالا برده ،مگذار توان و استقامتم از ناني تناول كند يا از شرابي بنوشد كه خويشتن ناتوانم را وسوسه مي كند بگذار گرسنه گرسنه بمانم، بگذار از تشنگي بسوزم ،بگذار بميرم و هلاك شوم ،
پيش از آن كه دستي بر آورم و از پياله اي بنوشم كه تو آن را پر نكرده اي ، يا از ظرفي بخورم كه تو آن را متبرك نساخته اي. جبران خليل جبران )
حالا ديگه اعتمادي به عشق هم نيست
ديگه نميخوام عاشق باشم و عشق بورزم
به خدا ديگه . . . !
استادم ،
در آن هنگام که همه ی تارهای زندگی ام آماده باشد ،
آنگاه به هر زخمه ی تو آهنگ عشق بر خواهد خاست .
رنج برده ام ، نومید شده ام،
و مرگ را شناخته ام .
و خوشبختم که در این جهان بزرگ هستم .
تاگور