لذت یک لحظه زندگی را ابدی میسازد ،معنا می نمیشود .تنها فقط یکبار مرگ بوسه بر لبانم خواهد زد میدانم و احساس خواهم کرد ، غربتی را که سالهاست با خود یدک میکشم و از حضورش بی خبرم .
امااو غربتی نداشت باورم اینست او حضوری داشت بی تمنای وجود من ومن عمری است به تمنای وجود او ، حتی نفس میکشم !
هنوز هم با گذشت چند قرن خماری در خودم ،حس غریبی را شعله ور میبینم که امکان او را یاد آور عشقی است عاشورایی ، از بدو وجود و انکاری نیست .
...
به گلستانی رسیدم ،
شب بود اما مژده ی فتح روز را بشارت میداد !
مردی بر روی تکه سنگی نشسته بود پشت به من ،نی مینواخت .
حضور مرا حس کرد
گفت: کیست
گفتم: صدای حزن نی مرا به اینجا خواند .
مدتها بی آنکه او را ببینم یا او مرا ببیند
با من سخن گفت !
آری
من آئین عشق ورزی را با چشمی معامله کرده ام !
که از کرامت انسان و طراوت باران ،
از معرفت آسمان و سخاوت زمین ،
از بند حایل میان ماه و خورشید سخن میگفت .
و به قمار نگاهی زکف باخته ام ،
که خواستگاه هنرمندی کلام است
و وسعتش تا کرانه ها سلام .
گفت : کیستی
گفتم :تنم زمینی و روحم گه گاهی به آسمانها پرواز میکند !
دختری از قبیله ی رایان
کنیزی بیش نیستم
کنیز ی در طبیعت، که خوشه چینی میکند
آخر این کار من است
نان میخورد این دل ، از بهر خوشه چیدنهای من .
گفت: راه را گم کرده ای !
گفتم:در خود گم شده ام !
گفت:من فلسفه ی راه نمی دانم .
گفتم:من خود فلسفه ی راهم،
رایحه ی گلهای نرگس و بابونه مرا به اینجا خوانده ،
طراوتش خمارم کرده ،
امشب هنگامه ی عشق ورزی با خالقم
مرا صدایی به خود خواند و گفت انتخاب کن
از این بازارچه گذر کردم و به اینجا رسیدم چیزی میخواهم
گفت : اگر توانم باشد خواهم داد .
گفتم : تو را از تو میخواهم
مرد ایستاد !
گفتم: قانون شکنی کردم؟ ... حرف گزافی بود ؟
گفت: نه
گفتم: پس چرا ایستادید
گفت: آرامش شما تحسین بر انگیز است شیو ه ی سخن گفتنتان عامی نیست .
گفتم : شما نیز کلامتان بر گرفته از عرفان است و زیبنده ی شاهی نه چوپانی و خامی !
گفت: تو که مرا ندیده ای حال آنکه من چوپانی بیش نیستم ،قوت هر شبم شیر است و خوابگاهم علفزار این زمین !
گفتم: من هیچ نخواستم فقط خودت ،اما شرطی است مرا که پذیرفتنش اجبار است .
نه من شما را دیده ام نه شما مرا ،
هم اکنون پاسخم دهید !
گفت: تو نیز مرا ندیده ای حال که من تو را برگزینم تو چه ،از کجا میدانی که من هم عنان تو باشم
گفتم: هستی ، صورت ظاهرت مرا هیچ نیست ، من تورا از کلامت گزیده ام
گفت: شاید کلامم شیرین باشد و در عمل تهی
گفتم: نه
گفت: چگونه با اطمینان سخن میگویی بی آنکه مرا ببینی و بیازمایی !!
گفتم : تو را ندیده ام اما جایی که در آن ایستاده ام را میبینم ،
صدای نی حکایت از رازهای درونت بود و کلامت که سخاوت عشق را در نظرم خوشایند کرد، منصبت برایم مهم نیست هرچه باشد، مهم اینست که عدالت بر تو حکمفرماست .
بوی عطر تنت بیشه را پر کرده ،و این گلها که دور تو را احاطه کرده حاکی از طراوت توست .
...
گفت: بانوی من ، شما را برگزیدم بی آنکه ببینم از صداقت کلام و بوی طراوت یاس
بر زمین نشستم لابلای گلهای نرگس و بابونه ،مرد برگشت متعجب مرا می نگریست .
بر من تعظیم کرد و گفت : گستاخی مرا ببخشید نمی دانستم با بانوی صخره ها سخن میگویم قصورم را عفو کنید من خود را لایق همسری شما نمی بینم مرا معذور دارید رامونای عزیز
گفتم: من تو را برگزیده ام از کلام روحت ،ظاهرت نیز همانند کلامت زیبا و آذین است مگر اینکه شما مرا لایق همسری نمی بینید
گفت: شما افسانه ی ستایشید و نشانه ی شاهی ومن ...
... و تو شروع دوباره ای از من و نیمه ی پنهانی روحم
گفت: خدایم ستایشت میکنم هدیه ای به من ارزانی کردی که در تصور هم نمیگنجد من لایق این همه موهبت نیستم .
گفت : بانوی من 7 روز بعد به تار های 7 آسمان شما ملکه ی قصر کوچک و حقیرم خواهید بود قرار ما هفتمین روز آذر هنگام غروب طلایی خورشید پائین قصر صخره ها
امروز هفتمین روز آذر است و سر نا خواهد آمد !!
میترا: بانوی من
تحال: بیهوده گویی بس است او را بر هیزم ببندید .
میترا: پدر چرا خاموشید انکار عشق می کنید شما نشانه ی الهی را بر روی زمین میسوزانید
شما دست عدالت خدائید بر روی زمین!،اما این عدالت نیست
عداوت است در حق عشق الهی، بترسید از قهر خدا
راحب: خاموش باش میترا مگر نمبینی عدالت را اجرا میکنم ، رامونا سنت شکسته
او باید تا ابد باکره بماند اما عاشق شده ، او را میسوزانیم تا روحش در عرش آزاده شود و در
معبد تنش اسیر نماند .
تحال: زیبایی او افسونگر است و حیای چشم را میشکند .
رامونا را بر هیزم می خوابانند و دست و پاهایش را میبندند و بر چشمانش چشمبند میزنند . میترا بر بالای هیزم میرود و دست را مونا را در دست خود میفشارد.
میترا: بانوی من گفتم درک معرفت عشق برای اینان نا ملموس است باورم نکردید .
رامونا: ایمان من به قدرتش در وصف نمیگنجد گسستن تار و پودم براثباتش می ارزد .
...
میدانی میترا بگزار اعترافی کنم
هرگز کسی را اینقدر بیشتر از خود دوست نداشتم !
...
صدا: شاه زاده وارد میشود
شاهزاده : چه میکنید،بانوی صخره ها بر روی هیزمها چه میکند
رامونا: این صدا آشناست !
راحب: گناهی مرتکب شده است میسوزانیم تا عبرت دیگران شود
شاهزاده: میسوزانید تا عبرت شود نکند مجریان حکم خدائید بر روی زمین ، حکمی که صادر نشده و خدا برآن قهر کرده چه میکنید بی صفتان
رامونا:صدا
رامونا: این صدا آشناست !
تحال: اما قربان ،او شهره ی افسونگری است .
شاهزاده : قلاف کن دهانت را بی شرم ، تو شهره ی فتنه انگیزی و نماد ظلمت و خیانتی ، که را محکوم به افسونگری میکنی طروات هستی بخش عشق شاهزاده را
...
آری گوش فرا دهید ای ملهدان بی دین من سرنا شاهزاده ی رایان انتخاب الهی رامونا هستم .
سرنا: ببندید هر آنکه را بر معشوقه ی الهی من احانت کرده
سرنا بر بالای هیزمها میرود بند از دست و پای رامونا میگشاید و او را بلند میکند تا بنشیند آنگاه چشم بند را از صورت رامونا باز میکند رامونا به سرنا خیره میشود
سرنا: گفته بودم هفتمین روز آذر هنگام غروب آتشین تو را بقصر خواهم برد الوعده وفا
آمده ام تا بانوی عشق را ملکه ی قصرم سازم
رامونای من آن شب از خدا خواستم مرا هدیه ای دهد گرانبها تر از زر ناب تا همبستر چشمانم شود
او تو را به من هدیه کرد با نوی صخره های رایان را که در حیا و آزرم شهر ه ی زمین و آسمان است و طراوت تنش بوی یاس را در سرزمین رایان عطر افشانی میکند .
مرا به همسری برمیگزینی ؟
رامونا: تو را هنگامی که چوپان بودی برگزیده ام و اکنون که شاهزاده و ناجی رامونا شدی بر انتخاب خود میبالم .
رامونا از هم اکنون همسر شماست .
...
خدای من خود گفتی انتخاب کن !
میخواهم انتخاب کنم عشقم را ،
آئینه ی فطرت زندگیم را
می گویند چشمانم در خود نهفته است راز های حلاج را ،
می گویند معصیت میکنی اگر سنت دیرینه را بشکنی ،
اما میخواهم بشکنم نه سنت ،نه عطرت ، نه شرم و نه حیا را
میخواهم غرور را در خودم بشکنم،
و اینبار من بگویم .
در بیشه ی تفکر صدایی مرا خواند و گفت انتخاب کن
همان ترانه ای که از بدو وجودم نواختن گرفت...
تحال:
سنگسارش کنید شکسته است سنت دیرینه اجدادمان
او حلاج نیست حراج است !!
حراج کرده عفت و شرم و حیا را
آری سنگها نصیبش کنید ،
او بانوی صخره هانیست ،
دامنش آکنده از سیاهی گناه است ،
مادیانی است که مردش را خود برگزیده ،
از او هوس ،گناه و سیاهی را بارور شده
سنگسارش کنید ...
رامونا:
بگذارید سخن بگویم داعیه ی مرا بشنوید ،
من بانوی صخره های نجابتم ،
لباس من از برگ گلهای آبی تنیده شده ،
من با باران عرش وضو میگیرم ،
و شربت فطرت عشق مینوشم ،
آری مردم را خود گزیده ام خالقم گفت انتخاب کن.
من هم ماه شبهای زندگی را بر گزیدم ،
مردی از تبار توران و ترنج ،
با طراوتی گزیده از باران ،
از قبیله ی شما !
من محبت ،عشق، صداقت و نجابت را از او بارورم .
راحب:
سنگسارش کنید سخن گزاف می گوید .
رامونا:
فرزندم صراحت جلوه های هستی است
پر از مهر و مهابت
راحب:
او عشق را با زیچه ی کلامش کرده ،
او پریچهریست دیو صفت
رامونا:
مگر نه اینکه پروردگارم به من حق انتخاب داده ،
مگر نه اینکه عشق عادل شدن قلب است برای سخاوتمندی معرفت !
تحال:
او سخن گزاف می گوید .
رامونا:
من عدالت را بر قلبم حکم کردم
و غریبه ای را بر گزیدم که غروب را با طلوعش یکی کردید .
من همان بانویی بودم که تا دیر وقت سنایش می گفتید ،
حال سنگسارم میکنید به گناهی که نکرده ام و شرابی که ننوشیده ام ،
وای بر شما
اگر خواستن گناه است
خراب کنید معبد عشقم را .
راحب:
بسوزانیدش و خاکسترش را بر دریای خونش بریزید .
او ما را هم به گناه خواهد آلود ،
باید سوزانده شود تا عبرت شود آنانی را که عشق را با زیچه ی غفلت میکنند .
رامونا:
بیم ندارم اگر بسوزانیدم ،
سالهاست که میسوزم و خاکسترم در دست باد است !
جسم من جراحت تهمتی را برداشته که زهرش امانم نمی دهد ،
اما روحم خلوتی را گزیده که خدای کعبه او را به خویش میخواند .
داستانی دارم از پیری از قبیله ی عشق ،
زمانی که کودکی بیش نبودم
روزها در چشمانم می نگریست !
گفت: در چشمانت چیزی را میبینم که تا این عمر در دیگری ندیده ام ،
چشمان تو پر ده ایست از راز های هستی ،
چشمانت ملکه ی آبهاست .
تحال:
چشمانت را در خواهیم آورد و به آن مهر کراحت و بی شرمی میزنیم تا بدانند آنانی که چشم چرانی میکنند و میشکنند عفاف را عقوبتشان چیست .
رامونا:
اما من در پیله ی حجاب عشق پروانه شده ام
پرهای من هیچ رنگی جز سفیدی بخود ندیده .
راحب:
آن سفیدی کفنت باد
دستهایش را ببندید
رامونا:
من تا امروز آزاده ای بودم که آزرم داشت
راحب:
و اکنون اسیری هستی که گناه را چیره ی دستانش کرده
بگو کجاست همان که غرورت را زیر پاهای ننگینش خورد کردی ،
و بر گزیدی تا همبستر چشمانت شود دیگر نیست تا ببیند پریچهر سرزمین رایان را
آری رامونا
دیگر نیست سرنایی که لب به لب عشق نثارش کردی !
میترا:
صبر کنید کجا میبرید طراوت و سرسبزی صخره رایان را
تحال:
نبودی تا ببینی بانوی صخره ها چه کرده !
او گناه می آموزد و فتنه می انگیزد .
میترا:
خاموش باش تحال
بر بانوی دل من این سخن رانی نابخشودنی است .
تحال:
نبودی میترا تا ببینی بانوی دلت چگونه رایان را بر خود لرزاند وبر خود چوب حراج زد !
میترا:
خاموش باش بی شرم، شرم و حیا به که می آموزی !
وای بر من دستان عفیف عشق را با طناب عداوت چه بسته اید !
این هیزم جهنم است انباشته اید !
ادامه دارد !!!
می پرستمت با بهانه ای تازه از خودم ،
و با رازهایی که از چشمانم خوانده ای !
دوست داشتن تو جرمی است که غرامتش را ، سالهاست پرداخته ام .