تبليغاتX
دنيای خط خطی
می بینی وقتی می نویسم خوب حرف میزنم !
امروزم با دیدن تو دوباره یکی در میون حرف زدم ، با ور کن بادیدن تو همیشه ... .
وای شازده کوچولوی من ، نمی دونم کار درستی کردم بهت گفتم :دوست دارم خیلی خیلی هم دوست دارم .
اول فکر می کردم احمقانه است . اما حالا احساس خوبی دارم انگار من همون بانوی سرزمین رایانم ،نگی دارم رویایی فکر میکنم ها ، من فقط دوست دارم قشنگ فکر کنم .
باور کن یه حس ،یه صدا ،یه نور ،یه نوا شایدم یه قلب منو تو قفس خاطره ها اسیر تو کرد
شازده کوچولوی من هر جا تو خوش باشی منم خوشم .
حتی اگر تو برگردی به اخترک خودت و من اینجا رو زمین تنها ... .
آخه من زمینیم و تو اوج آسمونی !
وای شازده کوچولوی من گفتی منو می بری به اخترک خودت ،اما حالا که فکر میکنم میبینم اخترک تو پر از چیزای قشنگه ، پر از محبت ،مهربونی ، سادگی ،بی آلایشی با یه عالمه صداقت و طراوت و... اونوقت فکر میکنی واسه ی منم جایی هست آخه من وقتی مشق زندگی رو می نویسم نه که بد خطم ، واسه همین یکی دوتا غلط املایی روفوزه ام می کنه !
اما امشب با همه ی شبها فرق می کنه ،حالا وقتی می خوابم پشت اون ستاره ها یکی هست که داره نگاهم میکنه
منم او را میبینم .
خدا را می گویم .
او همیشه از پشت ستاره ها مر ا میبیند .
آره شازده کوچولوی من روحم با من اینگونه سخن گفت :" فانوسی که حمل می کنی ،از آن تو نیست ،و آوازی که سر داده ای ،در دل تو تصنیف نگشته است ، زیرا حتی اگر تو نور را حمل کنی ،خود نور نیستی ،و حتی اگر تو عود باشی با سیم های متعدد نوازنده ی آن نیستی ، عشق تو نیز از آسمون پشت همون ستارها و با نور همون که هرشب از پشت این سنگهای نقره ا ی نظاره گر من میمونه تو قلبم نه تو مغزم نه آخه اینها فانی اند تو روحم رسوخ کرد "
باورم می کنی یا نه !
شازده کوچولو اگه تو ، اگه تو دوست داری تو اخترکت تنها باشی من حرفی ندارم ، منم میمونم روی زمین ،
هر شب وقت تکرار ترانه های خواب ، پشت رویای همیشه ی خیال ، قول میدم دعات کنم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 20:44  توسط عسل   | 

دلم واسه ی شازده کوچولو تنگ شده خيلی خيلی خيلی همون شازده کوچولوی آنتوان دوسن تگزوپه ری را می گويم .
روباه می گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودى. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايى من از ساعت سه تو دلم قند آب مى‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادى و خوشبختى مى‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا مى‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختى را مى‌فهمم! اما اگر تو وقت و بى وقت بيايى من از کجا بدانم چه ساعتى بايد دلم را براى ديدارت آماده کنم؟... هر چيزى براى خودش قاعده‌اى دارد.
روباه راست مي گفت اما واسه من انگار همه چيز فرق ميکنه و بی قانون است . آخه من دلم را همه ی ثانيه ها برای ديدارت اماده مي کنم ! ... هر چيزى براى خودش قاعده‌اى دارد الی ديدارتو !
راستی راستی منم اهلی شدم ؟
تقصير خودت است. من که نمى‌خواستم، خودت خواستى اهليم کنی،شايدم نخواستی و يک هو شد .
منم که بی حوصله ی بيحوصله !
روباه مي گفت:جز با دل هيچى را چنان که بايد نمى‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمى‌بيند.
انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنى. تو تا زنده‌اى نسبت به چيزى که اهلى کرده‌اى مسئولى. تو مسئول گُلِتى...
من مسئول گُلمَم؟
اما من که کسی رو اهلی نکردم .وای من اهلی شدم !حالا بايد گريه کنم ؟
آخه روباه مي گفت: اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمی نفهمی خودش را به اين خطر انداخته که کارش به گريه کردن بکشد.
نيست که دلم به اندازه ی اخترک شازده کوچولو کوچيکه !
نه راست ميگفت تقصير همه سوءتفاهم ها زير سر زبان است.
خوب من اون گلم ،همون گلی که شايد خريدارای زيادی ...،اما من با همه ی گلا فرق مي کنم هميشه خريدارا گلاشونو خودشون انتخاب مي کنند و ميخرند ،اما من دوست دارم خريدارمن فقط فقط شازده کوچولو باشه همون که اهليم کرده وگرنه اگه جز اون باشه هر جا برم حتی اگه آب هم به من بدهند ، اگه با دستای شازده کوچولو نباشه زود پژمرده مي شوم .آخه من هم لطيفم هم ساده و بی شيله پيله .
من خودم از همه آدما ميترسم بهم گفته بود از ماره بترسم نکنه يک هو تو راهم بگزد .آخه ميگفت مارها خيلی خبيثند حتی واسه خنده هم که شده ممکن است تو را نيش بزنند.
اما من خيلی سر به هوام ، شايدم دليلش اينه که خوب گوش نکردم ،فکر کنم ماره چند بار نيشم زده !
آخه شازده کوچولو ديگه دوستم نداره ،شايدم دليلش ماره نيست ،آخه ميدونيد وقتی ميبينمش قلبم انقدر تند تند ميزنه وحل ميشم که نمی تونم حرف بزنم يا ميترسم اگه بهش بگم دوست دارم ،ديگه با من حرف نزنه
روباه گفت : - ارزش گل تو به قدرِ عمرى است که به پاش صرف کرده‌اى.
اما شازده کوچولو که پای گله گزاريها يا خودنمايي ها و حتا گاهی پای بغ کردن و هيچی نگفتن های من نشسته ،يعنی من گل اونم .
شازده کوچولو انگار تو عاشق نبودی من عاشقت بودم ؟
منم می خواهم تصاحب کنم ، ستاره ها را می گويم اما نه همه را ،فقط اون ستاره ای که مال تو است ،
نه ! نه ! تصاحب نه ! می خواهم فانوس بان ستاره تو باشم فقط همين!
شازده کوچولو ديگه من را دوست نداری؟ نکنه من اون گل سرخ تو نیستم ؟
انگار ماره راست مي گفت :که از انگشت هر پادشاهی هم مقتدر تره ،حالا حلال همه ی معماهام همين ماره است.
حالا ديگه هر کاری هم کنی من ديگه يک آهوی اهلی شدم ، اگر دير بجنبی ممکن است آقا گرگه ...
آره شازده کوچولو تو را می گويم انوقت ديگر گلی نداری که به آن آب بدهی!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 22:51  توسط عسل   | 

نه بگم وسوسه ها شکستنم !

نه که اسرار شدن به رستنم،

واسه بی تو بودنهای باتو

نه!

جایز نیست فریاد کنی .
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 22:50  توسط عسل   | 

هر ستاره به وسوسه ی تو ،
یک هوس به تو نزدیک ،
یک نفس از تو دورم !
باورم نیست !
یک بوسه فاصله ،
یک ریتم تکرار ،
.
.
.
نه!
خاموشی علامت سکوت نیست ؟!
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 21:18  توسط عسل   |