تبليغاتX
دنيای خط خطی

 

سلام خدای خوبم

چقدر امروز دلم هوای ترس و اشکه

 یادته گفتم قراره به تو برسم نمی دونم چقدر فاصله دارم تا تو ،آره می دونم هوای دلم مزه ی بارون گرفته چشمای من تا به تو برسه تا اولین نگاه تو خاموش میشه!

 باور میکنی امروز چقدر دلتنگ توام قرار بود رنگین کمون رنگ و روی بوم خیالم نقاشی کنم، اما برای اولین بار حضور تو ،آره حضور تو ، قشنگترین رنگ روی بوم من بود.

می بینی ، دارم گریه میکنم ،آخه یه احساس عجیبی دارم حس می کنم دارم به تو بیشتر و بیشتر از همیشه نزدیکتر میشم حتی نزدیکتر از ماه و ستاره !

منو می بخشی بخاطر همه ی بغ کردنها و تزلزل کلامم ،بخاطر همین زبونم که حسابی روی آتیشش سرخم کرده ،وای خدای من اینهمه تا رسیدن به تو فاصله ،من کی ام ، من کجام ؟!

انگار قرار نیست سهم من از تو خودت باشی !

دوسم داری یا نه ؟

 می دونم دوسم داری آخه خودت گفتی باش ، آخه خودت تصویر گر زیبایی من بودی .

خدایا یه خواب بدی دیدم !

 می دونم تو که بدیها رو دوست نداری تو خالق زیباییهایی می دونم تعبیر خواب منو خیر می کنی میدونم تو  انقدر دوسم داری که هیچ وقت  منو تنها نمی ذاری ، آره اینم می دونم این منم که فراموش می کنم ، نه نه فراموش نمی کنم فقط گه گاهی دلم پر از هوس خواستن و نخواستن این طبیعت فتنه انگیز میشه ! اگه قرار بود من همیشه ... ! که اینجا نبودم تو خودت خوب می دونی که چقدر دوست دارم آره خیلی دوست دارم ، تو هم منو دوست داری حتی بیشتر از خودم ،

قول میدی یه قول خدایی خدایی ، قول بده وقتی خواستی  انتخاب پر پرواز کنی ،من اولین پری باشم که پرواز میکنم ،آخه من عاشق پر گشودنم عاشق باتو بودنم آره با تو !

قول دادی من اولین پر پروازی باشم یه قول خدایی خدایی .

می دونم خیلی خوبم میدونم تو تنها یکتایی هستی که به قولت عمل میکنی . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:46  توسط عسل   | 

 

برای اولین بار وقتی  دیدمت با چشمام حرف میزدی بخدا راست میگم چشمای تو با چشمای من حرف می زنه. باشه تو باور ... !

وای چرا داد می زنی ، از دستم خسته شدی ، ببخشید ،راست میگی ، تو حسابی باورم کردی ، این منم که تو ناباوریها غرق شدم .

اصلا" دوست ندارم تو بشی شازده کوچولوی تو قصه ها و من غصه بخورم !

یادته یه بار گفتی من تو رو نمی فهمم آخه من چطوری بگم: بعضی اوقات آدما باید یه چیزهایی رو نشنون یه چیزهایی رو نبینن ، یه چیزهایی رو  هم وقتی می شنون بیشتر بشنون ، این یه رازه !

یادته یه روز انقدر عصبانی بودی که من باورم شد ...  !گفتی آخه شازده ی تو با چه زبونی با تو حرف بزنه ؟

منم گفتم: با زبون دلت !

آره راست میگی آی کیوی من خیلی پائین ، هوش من نمی دونه که باید بفهمه تو دوست داری ... !

شازده کوچولوی من ، نه ! دیگه منی در کار نیست تو فقط یه شازده کوچولویی ،یه شازده کوچولوی مهربرون و با مرام که می دونه معرفت چند تا نقطه داره اما من نمی دونم ، می دونی چرا؟ تنها دلیلش توئی ، تو انتهای معرفتی و من هنوز خیلی راه مونده تا به تو برسم .

راستی شازده کوچولو من عاشق یه شاعر زمینی شدم ، آره می دونم قانون سیاره خودمو زیر پا گذاشتم ، آخه من عادت دارم به زیر پا گذاشتن تبصره های کتاب قانون ، اینجا همه ی واژه های با مرام یخ زدن ، آخه اینجا فصل عصر یخیه ، آفتابی نیست تا یخ ها آب بشن .

شاه سیاره ی ما با همه ی مهربونیش می گه قانون اینجا مقدسه !

دوست ندارم همه ی جا خالی هارو من پر کنم اونوقت حق تو رو ... ، باید با هم همه ی جا خالی ها رو پر کنیم .

دلم واسه همه ی نقطه چین های بعد از حرفهای تکراری تنگ شده واسه همه ی علامت سوالهایی که جلوی اسم من میگذاشتی واسه اون تعجب ها که جلوی تعجب های من میگذاشتی !

یادته گفتم قراره برم یه اخترک دیگه !

شاه میگه تو قشنگترین پری منی باید پری دریا ها بشی !

منم میگم شاه خوبم من یه شازده کوچولو دارم که دلش خیلی از دست من پره ،من میشنوم داره سکوت رو فریاد میزنه ! 

شاه میگه پری نازنین من شازده کوچولو اگه  ...  تاحالا نه یه بار صد بار تو رو بوسه می زد !

من میگم شاه عزیز و نازنین شازده ی من هنوز تو ...  اون هزار بار به قلب من بوسه زده !

وای  شازده کوچولو بازم داری داد می زنی از دست من

من  تو رو میفهمم ،بخدا میفهمم !

شاه میگه : بهار من همیشه گلعذار من چشماتو خوب وا کن دنیا رو ببین ،آدما تکراری شدن تو هم می خوای تو خواب افسانه و خاطره هم پا بمونی ؟

تو می خوای وقت انکار تموم قاصدکها ، تو ... !

من می گم : شاه خوبم هر چی می خوای واسه دلتنگی و اشک مژه هام حرف بزنی من سکوت می کنم ، اما نگو  ،تروخدا هیچ وقت نگو شازده کوچولو رو فراموش بکنم یا که برم یه اخترک دیگه ! 

شاه میگه : تو می خوای تو خواب رویا ها اسیر  بمونی نازنین ؟آخه منم یه روز یه شازده کوچولو بودم !

 من میگم شازده ی من با تموم شازده ی تو قصه ها فرق میکنه ، توی خواب دیدم اون وضو با عطر یاس میگیره !

 راستی  روباه یه چیز خوبی گفت ،می گفت: تو هنوز خیلی بچه ای ، واسه فهمیدن و عاشق شدن و هزار تا واژه ی دیگه !

شازده کوچولو : تو بازم خواب می بینی ، مگه قرار نبود بیدار بشی  ، واقعی بشی ، واقعی واقعی !

من اسیر رویا ها نیستم بخدا ، من واقعی شدم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 2:20  توسط عسل   | 

من از جنس بلورم
تو از جنس یه نوری
همون نوری که هرشب به خواب من می تابه

وای وای وای وا.....................................................ی شازده کوچولوی من
چقدر زود دیر میشه،دلم  واسه ی تو تنگ شده.

 نه... نه...نه شازده کوچولو تو خیالی نیستی ، اگه خیال بودی ، چرا من به خاطر تو ...
 اول  غرورمو زیر پاهای تو خورد کردم و روبه روی تو نشستم ،به چشمات زل زدم و گفتم ... !
انوقت شاه به من میگفت چرا نمی خوای ملکه بشی من نمی دونستم باید چی بگم فقط سکوت میکردم آخه میگن آدما برای یاد گرفتن سکوت باید ۵۰ سال عمرشونو صرف کنند.

یه روز از سیاره نمی دونم چی چی اومدن به اخترک ما و به شاه گفتن هم وزن گلت به تو طلا میدیم تا اون ملکه ی سیاره ی ما بشه شاه گفت باید گلم رازی بشه خیلی سخت بود.

من دارم صبرمیکنم خیلی سخته باور کن شازده کوچولو دارم ذره ذره آب میشم و فقط سکوت میکنم ، آره روزه ی سکوت گرفتم .
...
یادته به تو گفتم اگر حتی یه ذره حتی یه ذره ته دلت احساس میکنی فقط احساس میکنی من هیچ معنی ندارم همین الان بگو ؟
انوقت تو گفتی این احساست درست نیست من تو را دوست دارم تو می تونی به زندگی من معنی و جهت بدی تا حالا هم خودت نخواستی

من  تاحالا چی رو نخواستم شازده کوچولو؟
یادته یه روز به من گفتی : تمام رنج آدمی تنهایی است ، من تنهام !
من گفتم :آره آره ، اول یه چیز دیگه گفتم اما بعد گفتم من نمی تونم به تنهایی فکر کنم آخه من برای اولین بار یکی رو بیشتر از خودم دوست دارم و به اون فکر میکنم دیگه جایی برای فکر کردن به تنهایی ندارم .
انوقت تو گفتی نه ! تو هیچی نگفتی

وای وای وای وا......................................................ی شازده کوچولوی من

من گفتم ، من یه چیزی گفتم آره یادم اومد گفتم : من نمی خوام تو به من مثل یه دوست نگاه کنی آخه من ... !اصلا" دوست ندارم ازاون گلهایی باشم که... می خوام تنها گل سیاره ی تو باشم نمی خوام بره کوچولوی تو من را جای علف بخوره آخه من که علف نیستم ،هستم  ؟!

آره گفتم :حالا نوبت تو
تو گفتی: بیا بریم بیرون از اخترک تو به یه اخترک بزرگتر
من گفتم وای شازده کوچولوی من ، من باید از شاه اجازه بگیرم آخه نمی تونم بدون اجازه ی شاه از اخترکم بیرون بیام !
انوقت تو به من خندیدی و گفتی: تو همیشه وقتی می خوای از اخترکت بیرون بیای از شاه اجازه           می گیری ؟
من گفتم: آره شازده کوچولو ،  وقتی که می خوام با تو بیرون بیام باید اجازه بگیرم .

راستی قراربود به من ستاره ها رو هدیه بدی،اما من ستاره ها رو نمی خوام من فقط تو رو می خوام آره خود خود خودت !
چرا خیلی مهمه خیلی خیلی مهمه می دونی چی رو میگم !!!

روباهه به من میگفت تو نباید قانون شکنی کنی باید به قانون سیاره خودت احترام بذاری .

وای وای وای وا.......................................................... ی شازده کوچولوی من

  یادم اومد من واسه تو ...

آره نخواستم با تو دوست باشم ، نمی خواستم به تو مثل یه دوست نگاه کنم آخه . . . !
میدونی چرا ... !

وای وای وای وا.......................................................... ی شازده کوچولوی من

من تو را واسه ی خودت می خوام  خود خود خودت ،نه واسه ی کار هایی که میکنی ، نمی دونم چرا و چطوری همه ی این اتفاقا افتاد گاهی اوقات انقدر می ترسم آره میترسم باورت نکرده باشم ، نه ، من حسابی باورت کردم.

 چرا بی رحم شدی شازده کوچولوی من ، اول به من گفتی دارم با تو بازی میکنم اونم من که اصلا" نمی دونم کیش شدم یا مات توی بازی شطرنج زندگی ؛ حالا هم به من می گی :  تو واسه من خیالی شدی؟!
 من دوست دارم تو واقعی بشی واقعی واقعی واقعی ، اگر قرار بود تو خیالم بمونی هیچ وقت صادقانه احساسم را به تو نمی گفتم .

وای وای وای وا................................................................ ی شازده کوچولوی من

تو این دنیای مجازی نیمشه همه چی رو گفت ، که تو از داشته هات بگی و من از نداشته هام .
تو خیالی نیستی شازده کوچولو ، من تو را وقتی تو یه صحرای بی آب و علف گیر افتاده بودم دیدم  !

تو خیالی نیستی تو برای من واقعی واقعی هستی .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 8:45  توسط عسل   | 

پله پله تا ملاقات خدا

من کجای قافله ره می روم

قافله سالار من آخر تویی

هر کجا من می روم اول تویی

بوسه بر آئین شب ، لب میزنم

طعم شیرین انا الحق میزنم

پله پله تا ملاقات خدا

واژه ها سستند ،آرام ،بی صدا

بوم نقاشی من عریان شده

رنگ تکرار مرا رج میزند

این همه پودم به تارم بند نیست

تارها را ساز من آهنگ نیست

در مسیحای دلم بشکسته ای !

آنکه پیمان وجود خسته ای .
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 6:8  توسط عسل   |